November 02، 2011

End of a Song



شما که مرا دوست نداشتید
رویاهاتان را با چاقو می شکافتید
و سیب ها را به تساوی
میان فرصتهاتان تقسیم می کردید

آن روز که وصله های خاطرات را
از خانه ام از اتاقم از دیوارهایش
پاک کردم
از آستین لباسهایم اشک می بارید
-
من نیستی را تجربه کردم!

موهایم را با باد بافتم
و آرزوهایم را در خواب
شما که مرا دوست نداشتید

موهایم...
آرزوهایم...
سفید شده اند...!

من مقاومتی ندارم اما
این پاییز
سخت پشت پنجره ایستاده

مهتابی ها را در کوچه ها رها کردم
چقدر تاریکی
بلندتر شدم از شب و
ساز می زنم آهنگی را - که تمام شود

تمام می شود
فقط ، آرام ...
آرام ...
آرام ...


چه کسی باور می کند
آنها که باور داشتند با من به دنیا نیامدند!
بعدها فهمیدم
قطارها یک ساعت مانده به آرزوهایم می رفتند
ایستگاهی همیشه خالی
و
شما که - مرا دوست نداشتید

ساعتها مرا فراموش کردند
آینه ها چشمهایم را

پریشان نمی شوم
دنیا برایم دور است
رویاهایم را در چمدانی کوچک بسته ام
آخر
تمام می شود آهنگی که ساز می زنم
فقط - آرام
آرام ...
آرام ...
آرام .......
...

I.IoIvII



3 نظرات:

Vahid گفت...

به همين آساني، به همين رواني دنيا ختم ميشود...
جايي كه ديگر هيچ سازي براي هيچ گوشي نمي نوازد...

نصیر گفت...

به تصویر درختی
كه در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟

من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
كه چتر سرگیج‌هام را
- همچنان كه فرو نشستن فواره‌ها
از ارتفاع گیج پیشانی‌ام می‌كاهد -
در حریق باز می‌كند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.

چه بگویم به آوای دور شدن كشتی‌ها
كه كالاشان جز آب نیست
- آبی كه می‌خواست باران باشد -
و بادبان‌هاشان را
خدای تمام خداحافظی‌ها
با كبوتران از شانه‌ی خود رم داده …

اینک، خزان‌های پی در پی
از هم، برگ‌های جوان می‌خواهند!
می توانستیم (توانستن) را به برگ‌ها بیاموزیم
تا (افتادن) نیز توانستن باشد …

بیژن اللهی

ناشناس گفت...

من هنوز هم می خواهم به جرعه ای از ماه رستگار شوم ...